حكيم زجاجى
1246
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو اقبال بد گنجش آمد به دست * چنان گنج بىرنجش آمد به دست سپه را بدان مال دلشاد كرد * به گنج گران كشور آباد كرد به يزدان همىگفت ما گمرهيم * تو دادى به ما ، ما به مردم دهيم خنك او كه بخشد به مردم درم * به هنگام بخشش نباشد دژم در اين بود كآمد به بغداد مرد * نهفته سخنها برش ياد كرد به نزديك طغرل بگ بىقرين * بسى كرد بر كردگار آفرين محمد ، كه مأمونيش بود باب * يكى نامور مرد با جاه و آب ز قائم بياورد نزدش پيام * كه مانديم چون مرغ بسته به دام بساسيرى از ما برآورد دود * تويى شاه ، اين كار درياب زود ز ملحد شد اين بوم و برزن خراب * بريدند از جوى اسلام آب جهاندار در كار مشغول بود * ز شغل كيان شاه معزول بود به شمشير و نامه جهان مىگشاد * ز گفتار قائم نياورد ياد به نان خوردنش نيز پروا نبود * دلش بهر بغداد در ، وا نبود سرافراز مأمونى بىهمال * بماند اندر آن بوموبر چند سال نپرداخت سلطان بدان سرفراز * برآمد بدين روزگار دراز براهيم ينال « 1 » سر بركشيد * به حلوان و آن بوم لشكر كشيد ابو شوك با لشكرى بىشمار * بيامد پى كوشش و گيرودار براهيم چون آتش تيزتاب * بزد بر ابو شوك و شد كامياب سپاه ورا پاك برهم شكست * به گرز گران گردن و سر شكست چو از چارصد شد چل و هشت بيش * بجنبيد طغرل بگ از جاى خويش ز رى كامران سوى بغداد شد * بدانديش نزديك او شاد شد سر رأيتش از فلك درگذشت * به قدر از مه و مشترى برگذشت بر قائم آمد جهانگير شاه * ببوسيد خاك در بارگاه ورا دخترى بود همچون پرى * ز پشت سليمان شه گوهرى بد آن دخت چغرى بيگ املام ( ؟ ) نام * در آن هفته شد ماه ، جفت امام
--> ( 1 ) ابراهيم بن ينال را بفرستاد و او در كرمانشاهان قرار گرفت و اين شهر را از دست امير ابو الشوك فارس بن محمد عناز بيرون آورد . تاريخ سلسلهء سلجوقى ، 9 .